تبلیغات
دفتـــــــــر خاطراتـ - بــــاران

بــــاران

صدای باران در شهر پیچیده بود 
قطره قطره به پنجره می خورد و چراغ کوچکی در اتاق نوری را پخش می کند 
باران تنها برای به رخ کشیدن زیبایی خود جلب کردن نگاه های متفاوت را کافی میداند
گاه نگاهی مملو از عشق
مملو از دوستی و دوست داشتن
مملو از محبت
گاهی هم نگاه به باران غم دارد...یاد آور خاطراتی سیاه است
شکستن قلب ها را به رخ میکشد
صدایی که در آن اشک یک مادر است یا پدری که سالها فرزند داشته و او را فرزند خود ندانسته 
به او راه رفتن را آموخته
به او آموخته که عشق ورزیدن چگونه است
حال دیگر از محبت خبری نیست
آفتاب عشق غروب کرده است و ماه و ستارگانش وداع به سر داده اند و ابر ها در هم اند
گویا اشک هایشان امانشان نمیدهند
میبارند و بادها میوزند
بادهایی که فکر های منفور را دور میکند،بدی ها را میبرد
باران اشک ها را از رخ مخفی میکند و انسان خالی از اشک خواهد شد
دیگر کسی نیست اورا در حال غصه ببیند باران دورش مانند محافظی میبارد
در گوشه دیگر از همین دنیا
زیر بارانی که افرادی می گریند
عشاقی قدم میزنند
به چشمان هم نگاه میکنند و بارها میدوند به هم ثابت میکنند هر احساساتی که در قلب انها میجوشد را

برای هم میگویند

از محبت
از عشق
از هم


مهدیس.ع




موضوع: امید،
برچسب ها: محبت، عشق، دوستی، باران،
[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ مهدیس عزیزی ]